آخرين روز مدرسه ...


صبح ساعت هشت از خواب پاشدم. شب قبلش خوابم نمی برد! چند روزی بود که دیگه پاتوقم شده بود کتابخونه! تازه فهمیم که از اول صبح اگه زندگی از توکتابخونه شروع بشه چه حالی میده! سوار ماشین میشم و یادم میاد بنزین نداره … تا دانشگاه میرسه. بیخیال! چقدر هوا خنک و پرلطافت شده. نسیم خنک میخوره توی صورتم. ساعت 9:25 صبح رسیدم دانشگاه! جمعه ها چون روز آخر هفته ست همه ی پارکینگ ها خالی اند! <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

کتابخونه ی دانشگاه ساعت 8 باز میشه. معمولا هم دوستان آسیایی عزیز از 7:50 منتظر میشن که وقتی در باز شد بتونن بدَوَن برن و جاهای خوب (به قول خودشون)، یا جای دیروزشون رو بگیرن! یه مشت الاف! توی کتابخونه یه دونه میز خالی هم نیست!!!! یعنی چی!؟! طبقه ی اول؟!؟ هیچ! طبقه ی دوم!!؟ هیچ! طبقه ی سوم!؟! هیچ! مگه میشه! ساعت تازه 9:30 هست!!!

 

وقتی به میز ها نگاه میکنی خیلی خنده داره! روی میزهای اکثرا این آسیایی ها خوابیدن! چون زود از خواب بیدار شده بودن و خوابشون کافی نبوده! بقیه هم که یه کاغذ یا یه کتاب گذاشتن روی میز و رفتن دنبال زندگیشون! بعضی وقتها میشه که 5 یا 6 ساعت این میزها همینطور بلااستفاده می مونن و آخر سر هم نه تنها که کسی روی اون میز نمیتونه بشینه که تازه خود یارو هم نمی آد! هی میخوام دهنم بسته باشه راجع به این آسیایی ها چیزی نگم! … ببینین میذارین حالا!؟!

 

حال و هوای دانشگاه مون رو خیلی دوست دارم! پر از درخت و منظره های زیباست. (شايد امروز که ميرم کتابخونه يه سری عکس بگيرم) ... رفتم روان نویس قرمز خریدم و اومدم برگردم کتابخونه که دوستم رو دیدم. نسخه ی دکتر جعل کرده بود و داشت می رفت پرینت کنه! گفتم بابا این چینی مینی ها حالم و بهم زدن با این کتابخونه اومدن شون! خلاصه اونجایی که خودش نشسته بود یه میز خالی بود! من و اونجا نشوند و خودش رفت دنبال کاراش!

 

قرار بعدی ساعت دو بعدازظهر جلوی کتابخونه بود که بریم ناهار بخوریم. چهار ساعت درس Strategic Management  خوندم و رفتم سر قرار برای ناهار. یکی از دخترهای ايرونيه هم دانشگاهی هم اومد ... غذا گرفتیم و جاتون خالی تو رستوران مشغول خوردن شدیم. غذا خوردن با این چویک های چینی ژاپنی حالی میده! یه جور با مزه ایه! یه کم گپ زدیم و بحث کردیم بعد من هوس بستنی شکلاتی کردم (: خریدم و خوردم! خیلی چسبید! الانم هوس کردم (:

 

خلاصه که بعدش دوباره برگشتیم سر درس. تا 5:45! از 6 تا 9 هم کلاس داشتم! ... همینطور که می رفتم سر کلاس یکی از دخترای ایرونی همکلاسی رو دیدم! یه خبر خوب داد! آخه اونم کلاس نهنگ داره ...

گفت برای امتحان، نهنگ از یه سری فصل ها گذشته!!! چه حالی کردم... ایول...

 

حالا سر کلاس نشستم و اصلا نمیتونم تمرکز کنم. هرکاری میکنم نمی فهمم چی میگه استاد. من تو یه حال و هوای دیگه ام! یه عالم دیگه ... مغزم همه چیز رو مثل فیلم مرور می کرد! رو دور تند! اولین روزدانشگاه! اولین کلاس! اولین امتحان! اولین بار درس خوندن بعد از سه سال! ... توی عالم خودم بودم که استاد گفت: این هم از کلاس آخر! از همه ی شما تشکر می کنم و همه براش کف زدن!

 

تموم! این آخرین روز و آخرین کلاس دوره ی لیسانس من بود! سه سال تموم شد! با همه ی دوری ها و سختی ها با همه ی لذت ها و خوشی ها بسیار زود گذشت. ناخودآگاه ياد خرداد های دوره ی دبيرستان می افتم! روزهای آخر! صبح های امتحان! برگشتن از امتحان!‌ ...مثل يک چشم بهم زدن. ولی چقدر من خوشحالم. خیلی خوشحالم! یه روز وقتی تو ایرون کنکور قبول نشدم فکر کردم همه ی دنیا تموم شده! فکر نمیکردم که تغییری توی زندگی وجود داشته باشه! انگار همه ی درها بسته اند! نگاه های همه خیلی سنگین اند! از همه بیشتر آدم پیش خودش احساس دِین می کنه. ولی امروز خوشحالم که تونستم با موفقیت دوره ی خودم رو تموم کنم! ولی هنوز باور اینکه روز بغض فرودگاه مهرآباد سه سال پیش بوده خیلی سخته. چه فکرهایی که از سر من نگذشت وقتی تنها توی هواپیما بودم تا برسم يه ته دنيا (بيست و دو ساعتی شد انگار)! و امروز تموم!

 

تو دبیرستان یکی از بزرگتر ها همیشه می گفت: "کلمه ی فارغ التحصیل نباید استفاده بشه! چون ما در تمام طول عمرمون داریم تحصیل می کنیم! و هیچ کس نباید فارغ التحصیل بشه!" امروز برام حرفش بیشتر معنی داره! امروز احساس کردم دلم برای محیط دانشگاه مون تنگ خواهد شد! با اینکه خیلی هم خوشحالم ته دل احساس اینو دارم که قراره برای گرفتن مستر دوباره به این محیط برگردم و فکر کردن بهش منو بیشتر خوشحال میکنه!

 

خوب حالا وقت مهمونیه! تصمیم میگیرم که با خودم برم سینما و بعد هم خونه برای خودم یه غذای خوشمزه و باحال درست کنم و حسابی خوش بگذرونم با خودم! تازه احساس می کنم که من و روحم هم دیگه رو می فهمیم و این خیلی حس خوبیه! سینما می خواستم 40 Years old Virgin رو ببینم که خنده داره ولی رفتم FlightPlan فیلم خوبی بود! شاید بهتر بود میرفتم و می خندیدم تا اینکه یه فیلم جدی ببینم. یه صحنه ی جالب فیلم وقتیه که این خانوم (Jodie Foster) توی هواپیما خوابش می بره و وقتی بیدار میشه نمیتونه دختر 6 سالش رو پیدا کنه! وقتی از همه چیز نا امید میشه میره به یه ریشو که عرب هست گیر میده! نشون میده انقدر آدم احمق هم هست که واقعا فکر می کنن این ریشو قراره هواپیما ربایی کنه! خلاصه آخر فیلم ... هان! بهتره نگم! شاید خواستین ببینین! فقط یه نکته ی جالبی که من و مشغول خودش کرد این بود که هر وقت آدمهایی رو می بینم که دارن توی برف قدم می زنن تمام عشقی که قدیما داشتم برام زنده میشن! توی این فیلم هم آدما توی برف قدم میزدن! چه حالی کردم! اطلس می گفت با خاطراتت زندگی نکن! نمیدنم خاطرات رو به یاد آوردن واقعا باهاشون زندگی کردنه یا ...! گفت ازشون بیا بیرون! چقدر بر میگردی عقب! بسه! ولی من عاشق تک تک لحظه هاشونم چه خوشی ها و چه تلخی ها!

 

شب هم توی راه برگشت همه ی آلبوم کیوسک رو دوباره گوش کردم. چقدر حال داد! آدم وسرحال تر نگه میداره! داشتم فکر می کردم که اگه به آدم بگن فقط یه آهنگ اجازه داری گوش کنی و بعد می میری من چه آهنگی رو انتخاب می کنم!؟!؟ نمیدونم! تو چی؟!

 

وقتی رسیدم خونه هم برای خودم حسابی آشپزی کردم و دیگه بعد از غذا خوردن و تایپ این خزعولات (آخه دلم خواست خوشحالیم و با شماها قسمت کنم!) واقعا انرژیم تموم شد و خوابم برد! این یکی از بهترین روزهای زندگی من بود! در طول این سه سال چقدر روحیاتم، درکم از زندگی، اعتقاداتم، اطلاعاتم و خیلی از باورهام عوض شدن! چقدر وطن پرست شدم! ایران من! با همه ی مشکلاتت از ته دل دوستت دارم! مطمئن باش که بر میگردم! من ماله اون سرزمینم! مادر و پدر عزیزم! ازته قلب ممنونم که به من اجازه دادین زندگیم و همیشه همونطور که دلم خواست تجربه کنم و حتی برای یک بار هم که شده هم صدای جامعه و عرف غلطش نشدین! 

 

یه دوره ی دیگه از زندگی شروع شد ... یا علی ...

 

پیـــام

/ 9 نظر / 9 بازدید
.H.M.G

سلام.خسته نباشی. بازم مزاحمت شدم. وبلاگ خوبی داری.ممنون می شم اگه وقت داشتی با حضور گرمت وبلاگمو گلبارون کنی

وحید

درود بر بر و بچه های Macquarie! دانشگاه ! گاهی دانش گرفتم.کاش تماماٌ میگرفتم.

خودم

خسته نباشی ... ما هم دو تا يی می نويسيم ...

خودم

البته فراموش نکن که مردم تو همون مردمی هستند که با اين عرفها و فکرها زندگی می کنند و خلاصه اومدی ايران سورپريز نشيا ...

فسقلي

گفتم : من امشب ۷ ساله شدم.... گفتي: لحظه قشنگ عزيمت بر تو خوش ... گفتم :نگاه و نفس تو مرا با خود مي برد .... گفتي :دل را از آواز عشق سر ريز كن تا ببيني كه ... گفتم : كه همه دنيا كف دستي بيش نيست.... گفتي :‌و انسان هميشه رفيق اندوه نيست ، روزهاي قشنگ هم هست....(( تبريك دوره جديد))

من

سلام! من بهتون تبریک میگم.امیدوارم امتحاناتون رو هم با موفقیت بدید - البته اگه امتحانی دارید! - با این "یاعلی" که آخرش گفتید حتما شروع موفقی دارید! ان شاءالله. یاعلی.

فسقلي

آدم يه جا زندگی کنه اونوقت نمک بخوره نمکدون بشکونه... آقا اينو دیپورت کنين... راستشو بگو به همه چقدر اوروگوئه رو تشويق کردی؟؟؟؟

azar

بله!!!شما کجايی هستين پيام جان؟؟؟؟!!!!!!

Mona

Ey val be baro bach Graduate Macquarie!!Matn ghashangi bood..man ham moafegham ba kheili az harfaat...aare..ha ha ..zaboon shirini too nevisandegi daari...hamishe sabz baashi va az sabzi benevisi ....