کانگوروها ...

.: لونه :.
.: وقتی کانگورو کوچک بود :.
.: پت پستچی :.
 
 

برای مردی بزرگ، نازنين و دوست داشتنی

 
سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٥


- الو! سلام عمو جون ... خوبم مرسی ... فردا مراسم فارق التحصيلی منه! 
  بله همين فردا! ... خيلی خوشحال ميشم که شما جزو مهمونهای من باشين ...
- حتما پيام جان! حتما حتما فردا ميبينمت! راس ساعت يک بعدازظهر!

آخرين مکالمه ی ما هم اين بود. فقط يه کاغذ هم جلوی تلفن جا مونده بود ... نوشته بود:
مراسم فارق التحصيلی پيام / کارت برای پيام / وجه از بانک

عمو جان بزرگ هم رفت... او نيز رفت! و هنوز همه ی ما شکه ی رفتنش هستيم.
هنوز به در نگاه می کنيم تا شايد عمو جان از راه برگرده ... تا شايد يکی بيدارمون کنه.
هر وقت گيتار می زدم ميگفت: عمو جان بردی از يادم رو بزن! ماله دلکش و ويگن!

... و من ساعت يک بعد از نيمه شب با سرعت چهل رانندگی می کنم و بلند بلند  بردی از يادم رو ميخونم.‌ بلند بلند آهنگ:

عجب رسم ايه! رسم زمونه! قصه ی برگ و باد خرونه!
می رن آدما! ازونا فقط خاطره هاشون، بجا می مونه!
کجاست اون کوچه!؟ چی شد اون خونه؟! آدماش کجان!؟ خدا می دونــــه ...

و می خونم و همينطور اشک ميريزم! چون از لحظه ای که شنيدم اشکم خشک شده بود!
فقط ميگم اگه مادرجون بفهمه چی؟!! اونم ممکنه ...
‌اگه بابام بشنوه چه کار ميکنه؟!


عمو جون جات خيلی خاليه! خيلی زياد ... برای من هميشه زنده ای چون نميتونم مرگت و باور کنم.
ميدونم به زندگی بعد از مرگ اعتقادی نداری ولی:

هر کجا هستی ... روحت شاد!

ارادتمندِ قديم ايه بزرگترين خليلی در استراليا
کوچکترين خليلی در استراليا
پـيام خليلی

پانوشت: راستی ميدونم از سياه پوشيدن متنفر بودی ... همه مون يه لباس رنگی پوشيديم. اگه يه ذره گريه کرديم هم توروخدا به ما ببخشين. شما قلبتون خيلی بزرگه و ما با اين کار خودمون رو کمی آروم ميکنيم. يا علی ...

 

 

عيد مبارک

 
سه‌شنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٥

رفيقمون کلا تعطيله!!!
ساعت ۱۰ شب خودش به خودش يهو رفت خوابيد، بعد از ۱۰ دقه از جاش پا شد گفت ميخوام برم پياده روی!

-چرا پا شدی؟
-خوابم نمياد!
-پس چرا رفتی بخوابی؟
-فکر کردم  خوابم مياد...!!!
- ...مممممم!

آخه کی تا حالا شنيده که يکی فکر ميکرده که خوابش مياد!!! ااااااااااااااااای خدا شکرت.
...خلاصه که از ورزش شبانگاهی برگشت و حمومی کرد و لباس پلو خوری پوشيد و گفت من دارم ميرم خونه ی فلانی!!! (ساعت ۱۲ شب) يهو با يه ديگ مرغ زير بغل از خونه زد بيرون...
واقعا من دارم تو ديوونه خونه زندگی ميکنم...چی بگم ديگه!!!

دست از سر کپل هم خونه گرامی (اسم جديدش در سال جديد گرگوری اجتماعی شده!!!) که بردارم بايد به خاطر تاخيری که در گذاشتن مطلب پيش اومد معذرت خواهی کنم، گفتم صبر کنم ۱۳ هم بگذره، نکنه نحسيش ما رو بگيره!

۱: نوروز همگی پيروز!  يه سال پر از سبزيه جنگلهای شمال و آبی خليخ هميشگیه فارس براتون آرزو ميکنم.

۲: دلم بدجوری تنگه ايرانه...بدجور! اميدوارم سال ۸۵ ايران رو ببينم.

۳: داريم تا ۲ هفته ديگه به همراه اين گرگوری اجتماع و چند تن از جوانان غيور و انقلابی به لانه جديد اسباب کشی ميکنيم.

ارادتمند اجتماعی: ک.کمطر.مدل ۸۵

 

 

برای شيرين عبادی ها!!!!!!!

 
جمعه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٤


آهای شماها که رای ندادين!
آهای شماها که گفتين رای دادن ما هيچ تاثيری نداره!
آهای شماها که ترجيح دادين در مورد سرنوشت کشور بی تفاوت باشين!
آهای شماها که فکر کردين با رای ندادن شناسنامه هاتون باکره! ميمونن!

تازه اولشه! ...

درسته! حتما ميگی هنوزم اونجا گيرکردی؟!؟!‌ بابا انتخابات خيلی وقته تموم شده! بيدار شو! 

آره! خيلی دلم ميخواست بيدار شم! دلم ميخواست اون روز که گفتم:‌

”شب آرام آرام به پايان ميرسد و روز ديگری برای ايران شروع می شود...
روز ديگری با هزاران اميد و آرزو و هزاران چشم منتظر... جان ما با يقين گرم ميشود...
يقين به ايران و  يقين به مردم ايران...“ 

امروز بيام و بگم خدايا شکرت! شد! 

دلم میخواست وقتی صفحه ی روزنامه های ايران رو هر روز به تکرار باز ميکنم عکس لبخند بچه های بم رو ببينم!
دلم ميخواست وقتی صفحه ی ايران رو باز ميکنم همه جا رو سبز ببينم. مردمش رو خوشبخت ببينم!
دلم ميخواست داد بزنم بگم رييس جمهور با اينکه من بهت هيچ اعتمادی نداشتم و ندارم ايران من و آباد کردی!
دلم ميخواست همه ی اونايی که نيازمندن و با اميد به تو رای دادن، سفره هاشون پر رونق باشه!
دلم ميخواست نشنوم هنوز تو بم هستن کسانی که ”شورت“ ندارن بپوشن!
دلم ميخواست نشنوم هنوز تو بم هستن زنهايی که ”نوار بهداشتی“ در دسترس شون نيست!

دلم میخواست وقتی خبر از اون طرفها ميومد سرم و از خوشحالی بالا بگيرم! نه اينکه از شرمندگی بغض کنم و سرم و بندازم پايين!
دلم ميخواست تو لحظه هايی که قرار بود فردا باشه، هيچ مردی شرمنده ی زنش نباشه!‌ شرمنده ی بچه هاش نباشه!‌

آقای احمدی نژاد! مردم من خسته و گرسنه هستن!
آقای احمدی نژاد! از خوندن در مورد انرژی هسته ای ديگه حالم بهم ميخوره!
آقای احمدی نژاد! حالم بهم خورد از بس که خبر انرژی هسته ای جای همه ی خبرهای خوب کشورم رو پر کرد!
آقای احمدی نژاد! من عصبانی ام!‌ عصبانی!
من به تو رای ندادم ولی دااااااد دارم!!!!‌زياااااااااااااااد!!!!!

و اين ميون ميدونم شماهايی هستن که فردای ايران براشون ذره ای ارزش نداره!
و شايد هم فکر ميکنن من خيلی جو زده هستم!‌ مهم نيست! مهم اينه که من حرفم رو زدم!
اگر شما ها جرات داشتين و سکوت پيشه نميکردين شايد ... شايد ... شايد ...

و در آخر:

ظلم است ... ظلم بزرگی ست اگر به فردای اين کشور فکر نکنيم ...
فردا ممکن است ما نباشم ... ولی فرزندانمان که هستند ...
آينده که هست ...
ايران که هست ...


اثر انگشت: پیـام خليلی (کانگوروتر!)

                علی محمد شمس احمدی (کانگورون کمطر!!!)

 

 


 

 

از طرف دوست پسر ا...ن! برای من!‌

 
جمعه ٢۳ دی ،۱۳۸٤


سلام...

نميدونم از کجا بايد شروع کنم، چون نه من تو رو می شناسم، نه تو من رو! اما اصلا مهم نيست. اما نميدونم چرا برای دوست دختر من کادو از اون سر دنيا می فرستی يا بهش زنگ می زنی؟ (منظور نويسنده روز تولد ا...ن هست همين چند روز پيشا) اينم برام مهم نيست. مهم اينه که اگه اين کارو به عنوان يه دوست ميکنی که ا...ن احتياجی به دوست نداره و اگر هم قصد ديگه ای داری که فکر می کنم دير رسيدی. در هر صورت به نظرم زحمت زيادی کشيدی چون اون کادو رو من از طرف تو بخشيدم به کسی که لازمش داشت يعنی دستت درد نکنه که من و از کادو خريدن نجات دادی!!! من يه پسرم مثله تو! پس قدم به قدمه همديگرو ميفهميم ...

فکر ميکنم بهتره به زندگيت برسی و سعی کنی يه جای ديگه سرمايه گذاری کنی ... اگر هم حرفی داری خوشحال ميشم که برام بنويسی و اميدوارم که فهميده باشی که اين ميل نه دعواست نه تهديد! فقط يه شرحه از زندگی امروز که فکر کردم بدونی بهتره... موفق باشی و متاسفم اگه ناراحت شدی ... بای

علی اخوان

پانوشت: گفتم فعلا سرگرم بشين. فکاهی اما واقعی! بعدا اگه حوصلم بشه ايشالا جواب خواهم داد!
پانوشت: گفتن آقا اسم اون دختر رو نذار لطفا! خيلی کوچيک ميشن! گفتيم چشم!
پانوشت: من که اين عمو رو نميشناسم (: ولی برای اون کوچولو متاسفم!‌ بزرگ شو!
کانگورون کمتر:  پســـرم! دوبَرَرَه! دوران اين لمپن بازيها گذشته هستَه!

 

 
LOGO
.: اسپاگتي :.